مشاور کودک ، مادر رو به من ارجاع داده ، وقتی روبروم می شینه می گه همون جلسه ی اول که پسرم رو بردم پیش همکارتون ایشون گفتن من باید با شما صحبت کنم ، می پرسم چی شده که مهدی رو آوردی ؟ می گه مدرسه اش گفته .

– مهدی 10 ساله اشه ، همیشه باهاش دعوام میشه ، درس نمی خونه ، عین خودمه ، من تا دیپلم رفتم ولی اون باید درس بخونه ، می زنمش ، می خوام نزنم ولی خودش باعث میشه ، می گن بیش فعاله ، البته خودمم مشکل دارم ، می دونم نمی تونم خودمو کنترل کنم ، هیچ جا خودمو نمی تونم کنترل کنم ، کلی خرید می کنم که لازم ندارم ، شوهرم بهم پول می ده ولی من از جیبش برمیدارم ، بیچاره می فهمه هیچی نمی گه ، با فامیل ها یک دفعه گرم می گیرم همه کار براشون می کنم بعد یک دفعه کنار میذارمشون ، کارای خونه رو نصفه رها می کنم ، کلی کار نیمه تمام دارم ، رفتم آموزش شنا و غریق نجاتی ، نرفتم امتحانش رو بدم ، رفتم دنبال رانندگی ، گواهینامه نگرفتم ، خیلی ریسک می کنم ، از مادرم بدم میاد ولی دلمم براش می سوزه ، از پدرم هنوز هم می ترسم ، وقتی ازدواج کردم از شوهرم می ترسیدم فکر می کردم مثل پدرمه ولی بعدا دیدم آدما با هم فرق دارن و همه ی مردا مثل هم نیستن و …

یادم میاد همیشه از مادرم کتک می خوردم ، مادرم بهم درس می داد من یاد نمی گرفتم ، همیشه نگران بودم که الان می زنه تو سرم (‌کمی مکث می کنه ) الان هم مهدی همین کار رو می کنه ! درس رو نمی فهمه و وقتی بهم نگاه می کنه یاد نگاه نگران و پر از ترس خودم می افتم ، یادم میاد وقتی از مدرسه خونه می رفتم دعا می کردم مادرم یا خونه نباشه یا مرده باشه ! یا کسی خونمون باشه که مادرم منو نزنه ، هر چند همیشه تحقیرم می کردن و می گفتن من هیچی نمی شم ، بهم می خندیدن ، پدربزرگم همیشه به بچه های کوچیک خوراکی می داد ، چون به من نمی داد منم می رفتم از جیبش برمی داشتم و زیر پله تندتند می خوردم کسی نبینه ، من فقط دو سال از بقیه بچه ها بزرگتر بودم ولی چون چاق بودم بهم می خندیدن و فکر می کردن خیلی از بقیه بزرگترم ، همیشه می گفتن این عقل نداره ، هیچی نمی شه ، الان همه ی تلاشم رو می کنم زندگی ام از همه بهتر باشه ، شاید ظاهر زندگی مو ، وسایلم رو بهتر می کنم ولی باطن زندگیم خوب نیست ، نه من راضی ام نه می دونم بچه هام از زندگی که من براشون درست کردم راضی هستن ، پدرم خیلی عصبانی بود ، الان می فهمم پدرم بیش فعال بود ، خونه ی این و اون بزرگ شده ، می گن از بس شر بوده و شلوغ می کرده پدربزرگم از خونه اش بیرون کرده بودتش ، پدرمم یه کارای خاص می کرد ، مثلا کلی میوه می خرید به همسایه ها و عموها و … می داد ، همیشه منتظر بود بقیه بگن خیلی مرد خوبی یه ، اگه غذا احیانا می سوخت بابام قابلمه ی سوخته رو به همسایه ها نشون می داد و مادرمو دق می داد ، مادرم بابامو قبول نداشت ، هیچ وقت باهاش جایی نمی رفت ، دائم سرهم تلافی می کردن ، الان می فهمم بابام هم تقصی نداشته ، بیش فعال بوده و کسی نفهمیده و کمک نکرده ٰ هیچ وقت پدرمادرش تاییدش نکردن ، زنش هم تاییدش نکرد پس دنبال تایید همسایه ها و فامیل بود ! منم بیش فعال بودم و نمی تونستم تمرکز کنم ، به جای درمان کتک می خوردم ، هیچ وقت دفتر نداشتم و شلخته بودم ، بی نظمی تو ذات منه ، الان هم خونه ام تمیز نیست و شلخته ام ، یادمه اول ابتدایی بودم یه بار معلممون مادرمو خواست ، به مادرم گفت چرا مشق های منو می نویسه ؟ مادرم گفت این کار رو نمی کنه ؛ پیش مادرم از من خواست بنویسم ، اون کلمه می گفت من به جای کلمه براش جمله می ساختم و می نوشتم ، به مادرم گفت این بچه رو از این مدرسه ببرید یه جای خوب ، نگاه مادرم که به من و معلمم بود یادم نمی ره ، آروم گفت توانش رو نداریم ، الان از من عذرخواهی می کنه و می گه اگه تو منو نبخشی خدا نمی بخشه ، وقتی اینو می گه گریه ام می گیره ، دلم براش می سوزه ولی هنوز نتونستم ببخشمش و ….

– صحبت های بالا در طی حداقل 20 جلسه مطرح و گفتگو شده و امروز :

هوا خیلی سرد بود و خیلی از مراجعین کنسل کرده بودن وتقریبا صبح رو بی کار بودم ، تو اتاق بودم که خانوم منشی اومد و گفت مراجعتون اومده . با دختر سه ساله اش اومده بود ، کلی پوشیده بود و دخترش رو پوشونده بود ، از سرما از چشماش اشک می اومد ، نشست و حرف زدیم ، سوال کردم مهدی اوضاعش چطوره ؟ گفت خیلی خوب شده ، خودمم خوبم ، با مهدی خیلی خوب شدم ، حرفاشو گوش می کنم ، تکراری هم بگه گوش می کنم ، بغلش می کنم ، آروم شده ، معلمش هم راضی یه ، از زمانی که دارو می خوره تمرکزش بالا رفته و می شینه سردرساش ، خونه ام خیلی تمیز تر شده ، کیف می کنم از تمیزیش ، با مادرم بیشتر حرف می زنم ولی هنوز از پدرم می ترسم و … .

دختر سه ساله اش نقاشی می کشه ، صورت مادرش رو به سمت خودش می چرخونه ، مادرش بهش گوش می ده ، تشویق می کنه .

توسط |۱۳۹۳-۱۲-۴ ۲۰:۴۸:۰۰ +۰۳:۳۰۴ اسفند, ۱۳۹۳|تجربیات اتاق مشاوره|بدون ديدگاه
avatar